امروز یه روز خوب زمستونی هست.. خیلی وقته مامان وقت نکرده به وبلاگ پسری سر بزنه و الان که دیدم وقت غنیمت هست گفتم بشینم و یاد ایام !.. چون این روزا واسه محمد خیلی هیجان داره.
عزیزترین! اول از مرداد ماه شروع می کنم که مطالب پیوسته بشن. نور تو ستاره پر نور به زندگی ما روشنی و عشق بخشید. ما خیلی تغییرات کردیم و امسال یکی از بهترین سالهای زندگیمون هست.
از مرداد ماه کارهای مربوط به مدرسه گل پسر شروع شد. خرید ها پشت خرید. یک سری وسایل رو مامان از مکه آورده بودم و یک سری رو هم توی خریدهای خارجی انجام داده بودی .. مامان و بابا به ترکیه رفتیم و یک سری چیزها و لباس هم برات آوردیم و تو در شهریور ماه وقتی که هنوز چند روزی بود که پا توی هفت سالگی گذاشته بودی و در شرایطی که یکی از دندونهای شیری بالایی افتاده بود راهی مدرسه شدی . اونروز بابا راهی ماموریت بود. اما وایستاد تا بدرقه ات کنه و چند تا عکس و فیلم یادگاری هم ازت گرفتیم. با کلی تشریفات راهی مدرسه شدی و پا تو عرصه علم گذاشتی .. بعضی از دوستان برات هدیه فرستاده بودن که ازشون تشکر می کنم. این هدایای بدرقه به مدرسه تو رو خیلی خوشحال کرد. مامان هم توی این مدت روی کتابم کار کردم و تقریبا تمام شد با چند نفری هم صحبت کردم و هنوز تصمیمی نگرفتم چون بیشتر زمینه گردشگری روستایی داره و از هزینه کردن براش واقعا می ترسم.
خلاصه تو هم از مهرماه شدی بچه مدرسه ای.. گل پسر قند عسل با یه مشکل وسیع مواجه شد اونم چی بود؟؟ به قول حسنی بازم مدرسه ام دیر شد. و بعد از اون اینکه به جای هر نمره خوب یه جایزه گنده از بابا می خواستی. با نوبت صبحی هم که کلا مشکل داشتی و داری.. خلاصه توی این یه مدت انواع سی دی - لباس- تلسکوپ- میکروسکوپ- کیفهای مدل به مدل- ساعت های جورواجور و اسباب بازیهای متنوع به عنوان پاداش بر ات خریداری شده که فکر کنم کم کم با مشکل جا و امکانات نگهداری مواجه بشیم. ما از اردیبهشت ماه سال قبل که یه مغازه افتتاح کرده بودیم گل پسری از اونجا هم بی نصیب نموند و هر از گاهی به بهانه تامین پوشاک پاتکی هم به مغازه های اطراف توی پاساژ زد و خلاصه کلی هم از خوراکی و اسباب بازی و شیطنت ها بتوی اونجا هره مند شده. بماند که در هر نوبت چقدر از ذرت و تغذیه های بقلی تناول می نمود.
وقایع گذشت قضایای ما با خرید ها و مشکلات پرخوری و چاق شدن روز افزون گل پسری از یک طرف.. خوشحالی از پیشرفت های درسی و بویژه پیشروی او در موسیقی از طرف دیگه ما را سر گرم بچه داری به روش نوین امروزی نمود. تا اینکه پسری به جهت اینکه مادر و پدر مدام سفر می روند و او را به گردش و مسافرت نمی برند عارض گردیدند. خلاصه تصمیم به یک سفر خانوادگی گرفتیم که دو ماه پیش انجام شد. و باز به سمت جنوب کشور رهسپار شدیم. خیلی سفر خوب و به یاد ماندنی بود و برای محمد خاطرات بسیاری داشت و از آنجمله اینکه با قایق سفری و بادی خود در خلیج فارس عشق و حالی هم نمود. این سفر با گذر از شهرهای مختلف به سمت تهران با تمام خاطرات شیرینش به پایان رسید و ما از سفر برگشتیم .
بازگشت از سفر برای ما مواجه شدن با بیماری و دست و پنجه نرم کردن با آن شد. مامان از اونروز افتادم.. سه هفته ای گذشت و تمام دکترها گفتن ویروسی هست و تهوع و سرگیجه و تب و لرز و شرایط خاص و غیر قابل تحمل آن روز به روز بر من چیره شد. تا اینکه آزمایش پشت آزمایش و در نهایت گل پسری با خوشحالی تمام مادر را با فریاد آخ جون نی نی !!!! به آغوش کشید.
تا آن لحظه که دکتر گفت خانم واقعا متوجه نشدید؟؟ شما الان ۲ماه گذشته که بارداری!! خودم هم نمی دانستم... و با اینکه یک ماهی بود که به دکترها سر می زدیم و راهی جز سرم زدن و آزمایش دادن نداشتیم تازه به تشخیص رسیده بودند. چند روزی مانده بود به روز تاسوعا و ما باید برای ادای نذر شب تاسوعا هم اقدام می کردیم.
امسال نیز امام حسین شوری در ما افکند.. روزیمان را افزون کرد. برکت را بر سفره مان بخشید و باز نعمتی دیگر به زندگیمان افزود. از خداوند متشکریم. محمد هر لحظه فقط به سال بعد فکر می کرد. تحت فشار بدی بودم و با شرایط بدی مواجه. اما به یاری خدا آن شب گذشت و ما رو سفید امام و سرورمان حضرت امام حسین شدیم. باشد که روزیمان بخشد و سعادت آنرا به ما بدهد تا هر ساله خدمتگزارش باشیم به جهت شکر نعمت.
روز بعد من دیگه واقعا انرژی نداشتم اما با این حال روز عاشورا رو رفتیم طالقان تا توی مراسم محلی و سنتی که من و بابا خیلی دوست داریم شرکت کنیم که رفتن به اونجا هم بازم برامون خطرهایی رو آورد و اولش با تب و بیماری تو و دوم با افتادن مامان توی استراحت مطلق حسابی گرفتار شدیم.
حالا روزها می گذرن و ستاره کوچیک زندگیمون مثل یه ماه روز به روز دور مامان می گرده.. هر شب یه بوس به نی نی می فرسته و روزها رو می شمره هر شب می گی چند شب دیگه مونده ؟؟ به فکر لباس و اساس هستی و با یه اشتیاقی درس می خونی .. مدام از حال و احوال نی نی جویایی و انتظار تو رو به یه شور رسونده...
پسرم ما هم منتظریم .. این لحظه ها برای هممون با تموم سختیهایی که دارن شیرینه و بودن در کنار تو سختیها رو به مهیج ترین لحظه های زندگی مون تبدیل کرده.. دیدن برق نگاه تو باعث می شه با همه چیز کنار بیام و بجنگم.. بابا روز به روز بیشتر تلاش می کنه و به اوضاع و احوالمون رسیدگی می کنه.. و تو ای کاش بدونی که همه چیز مایی... بارها این رو پرسیدی مامان نی نی مون دختر باشه یا پسر؟؟
عزیزم .. عزیزترینم!! خداوند به من نعمات زیادی بخشید. از آن جمله تو.. بابا.. زندگی.. زیبایی ایام و حس خوشبختی... امیدوارم هر چه هست خیر باشد و سالم که روز افزونی خوشبختی و تکمیل کننده این حس باشد. از اینکه احساس بودن می کنم در کنار عزیزانم خوشحالم. از اینکه گلهایی دارم که عطر دامانم باشند از خدا متشکرم و از خدا می خواهم بتوانیم پدر و مادری باشیم که فرزندانی صالح و با عزت به روزگار ببخشیم. پسرم تو شاید ستاره کوچکی بودی که در آسمان قلبم و سپس در آسمان تاریک زندگیمان پا نهادی اما امروز شبهای طلایی عمرمان را معنی می بخشی.. معنی ای به وسعت زیبایی !!
در این لحظه اگر چه اشک مجالم نمی دهد اما خدا را یاد می کنم که شکر لحظه به لظحه ام از او کم است. که اگر سختی هایی کشیدیم امروز رو سپیدیم.. خدا را شکر که به ما لحظات قشنگ را و مفهوم زیبای خانواده و در کنار هم بودن با عشق را چشاند. خدا را شکر که هنوز به یاد دارم که بودم و که هستم و خدا مرا به بالا رساند. پروردگارا بر داده و نداده ات شکر. شاید هر چه بگویم کم باشد اما بگذار از دلم بگویم. آنچه فکر می کردم و آرمان زندگی ام بود مرا به آن رساندی اگر همت کردم تو هم پشتیبانم گشتی... هر جا سستی کردم کشتی نجاتم بودی و بزرگترین سرمایه های زندگی را به من بخشیدی.
تو را شکر! تو را سپاس! که تو آن طلایه و نور امید مطلقی که بر این آسمان بخشیدی آنچه باید.