تبليغاتX
ستاره کوچک زندگیم محمد مهدی (آتیلا)

ستاره کوچک زندگیم محمد مهدی (آتیلا)

پسرم تو تمام امید ما برای زنده بودنی

اواخر دوره انتظار ما سه نفر

سلام این روزا آخرین روزهای خردادماه هست... من و محمد و بابایی روز مادر و پدر و روز تولد بابایی رو پشت سر گذاشتیم. گل پسری هم حالا بزرگتر شده و تازشم توی امتحانات با نمرات عالی ممتاز کلاس اول شده... محمد هر روز روزها رو می شماره ... تازگیها به همه می گه نی نی مون دیگه ۹ ماهش شده خواهرمون بالاخره چند تا دیگه بخوابیم می آد... خلاصه اواخر انتظار ما برای محمد با یه دنیا شور و حال یکی شده و برای ما بزرگترها سراسر استرس و دلواپسی... ما همچنان نتونستیم اسم انتخاب کنیم و تازگی ها هم با شدت پیدا کردن دردهای مامان و شروع دلتنگیهای محمد خان یک خورده همچین از ظرفیت من واسه شنیدن و همدلی با آتیلا خان کم شده... یکریز نشسته می گه مامان نمی ریم مسافرت.. خواهرم بیاد چند تا بعدش بخوابیم می تونیم بریم سفر... بعد از زایمان مامان عروسی عمو هست.. سعی کردم تو این مدت لباسهای گل پسری رو آماده کنم از طرفی هم کارهای مورد نیاز خونه رو هم انجام دادم از خریدها تا پر کردن یخچال فریزر و جابجایی وسایل... همچنین خرید لباسهای نوزادی.. اما آقا محمد همچنان التماس دعا داره... جالب اینجاست تا می ریم بیرون گیر می ده که فلان چیز  رو برای خواهرم بگیر اگر نگیری بعدا می گه داداشی من که تو شکم مامان بودم تو که دیدی فلان چیز رو برای من نخریدن چرا نگفتی بچه اینو دوست داره... خلاصه با هزار نقشه و کلک می خره... اما اصل نقشه اینجاست تا به مغازه بعدی می رسیم یه چیزی واسه خودش نشون کرده و هی غر می زنه ... حالا آقا محمد چیه عزیزم ... جواب: من فلان چیز رو می خوام برام می گیری؟ من می گم : پسرم آخه این به درد شما نمی خوره یا اندازه شما نیست یا پولا خرج شد... واییییییییییییییی شروع می شه... آره تازه منو دوست ندارید... چرا واسه خودت و نی نی مون هر چی بشه می خری اگه بگم برای خودت یا خواهرم می گیری ولی به من می رسه نمی شه.. نمی تونم یا ندارمه...

اون موقع عین یه کوسه می خواد منو بخوره.... زرنگ بازیهاش مارو کشته.... در عین حال هم خیلی خواهرش رو دوست داره و نازش می کنه و باهاش حرف می زنه... ولی سوء استفاده پشت سوء استفاده د یگه...

فعلا با کلاس تکواندو و ادامه موسیقیش سرگرمش کردیم تا ببینیم چی می شه کرد.... حالا که کمتر از ۲۰ روز دیگه نی نی مون به دنیا می یاد کم کم داریم جا برای یک نفر باز می کنیم توی خونمون توی وسایلمون و توی دلهامون.... امیدوارم این روزها هم بگذره.... به خوبی و خوشی در کنار هم قرار بگیریم.

پست بعدی رو که گذاشتم احتمالا یه عضو جدید خونگی داریم که در کنار ما با سرگرمیهاو دلگرمیهای دیگه هست. عضوی که از همین الان واسه داداشیش خیلی عزیزه... و گل پسری آرزوش حضور یک دختر در کنار خودش توی زندگی ما بود و فکر می کنم انشالله با سلامتی در کنار هم به شادی برسند.

التماس دعا... تا بعد... روز و روزگاری که ستاره کوچک زندگی ما در کنار یه مه گل خانم بشینه و با هم خوش باشند و ما نظاره گر این آسمان زیبایی باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/03/28ساعت 15:57  توسط   | 

مهیج ترین لحظات زندگی محمد مهدی ........ با یه عالمه شور و انتظار.

امروز یه روز خوب زمستونی هست.. خیلی وقته مامان وقت نکرده به وبلاگ پسری سر بزنه و الان که دیدم وقت غنیمت هست گفتم بشینم و یاد ایام !.. چون این روزا واسه محمد خیلی هیجان داره.

عزیزترین! اول از مرداد ماه شروع می کنم که مطالب پیوسته بشن. نور تو ستاره پر نور به زندگی ما روشنی و عشق بخشید. ما خیلی تغییرات کردیم و امسال یکی از بهترین سالهای زندگیمون هست.

از مرداد ماه کارهای مربوط به مدرسه گل پسر شروع شد. خرید ها پشت خرید. یک سری وسایل رو مامان از مکه آورده بودم و یک سری رو هم توی خریدهای خارجی انجام داده بودی .. مامان و بابا به ترکیه رفتیم و یک سری چیزها و لباس هم برات آوردیم و تو در شهریور ماه وقتی که هنوز چند روزی بود که پا توی هفت سالگی گذاشته بودی و در شرایطی که یکی از دندونهای شیری بالایی افتاده بود راهی مدرسه شدی . اونروز بابا راهی ماموریت بود. اما وایستاد تا بدرقه ات کنه و چند تا عکس و فیلم یادگاری هم ازت گرفتیم. با کلی تشریفات راهی مدرسه شدی  و پا تو عرصه علم گذاشتی .. بعضی از دوستان برات هدیه فرستاده بودن که ازشون تشکر می کنم. این هدایای بدرقه به مدرسه تو رو خیلی خوشحال کرد. مامان هم توی این مدت روی کتابم کار کردم و تقریبا تمام شد با چند نفری هم صحبت کردم و هنوز تصمیمی نگرفتم چون بیشتر زمینه گردشگری روستایی داره و از هزینه کردن براش واقعا می ترسم.

خلاصه تو هم از مهرماه شدی بچه مدرسه ای.. گل پسر قند عسل با یه مشکل وسیع مواجه شد اونم چی بود؟؟ به قول حسنی بازم مدرسه ام دیر شد. و بعد از اون اینکه به جای هر نمره خوب یه جایزه گنده از بابا می خواستی. با نوبت صبحی هم که کلا مشکل داشتی و داری.. خلاصه توی این یه مدت انواع سی دی - لباس- تلسکوپ- میکروسکوپ- کیفهای مدل به مدل- ساعت های جورواجور و اسباب بازیهای متنوع به عنوان پاداش بر ات خریداری شده که فکر کنم کم کم با مشکل جا و امکانات نگهداری مواجه بشیم. ما از اردیبهشت ماه سال قبل که یه مغازه افتتاح کرده بودیم گل پسری از اونجا هم بی نصیب نموند و هر از گاهی به بهانه تامین پوشاک پاتکی هم به مغازه های اطراف توی پاساژ زد و خلاصه کلی هم از خوراکی و اسباب بازی و شیطنت ها بتوی اونجا هره مند شده. بماند که در هر نوبت چقدر از ذرت و تغذیه های بقلی تناول می نمود.

وقایع گذشت قضایای ما با خرید ها و مشکلات پرخوری و چاق شدن روز افزون گل پسری از یک طرف.. خوشحالی از پیشرفت های درسی و بویژه پیشروی او در موسیقی از طرف دیگه ما را  سر گرم بچه داری به روش نوین امروزی نمود. تا اینکه پسری به جهت اینکه مادر و پدر مدام سفر می روند و او را به گردش و مسافرت نمی برند عارض گردیدند. خلاصه تصمیم به یک سفر خانوادگی گرفتیم که دو ماه پیش انجام شد. و باز به سمت جنوب کشور رهسپار شدیم. خیلی سفر خوب و به یاد ماندنی بود و برای محمد خاطرات بسیاری داشت  و از آنجمله اینکه با قایق سفری و بادی خود در خلیج فارس عشق و حالی هم نمود. این سفر با گذر از شهرهای مختلف به سمت تهران با تمام خاطرات شیرینش به پایان رسید و ما از سفر برگشتیم .

بازگشت از سفر برای ما مواجه شدن با بیماری و دست و پنجه نرم کردن با آن شد. مامان از اونروز افتادم.. سه هفته ای گذشت و تمام دکترها گفتن ویروسی هست و تهوع و سرگیجه و تب و لرز و شرایط خاص و غیر قابل تحمل آن روز به روز بر من چیره شد. تا اینکه آزمایش پشت آزمایش و در نهایت گل پسری با خوشحالی تمام مادر را با فریاد آخ جون نی نی !!!! به آغوش کشید.

تا آن لحظه که دکتر گفت خانم واقعا متوجه نشدید؟؟ شما الان ۲ماه گذشته که بارداری!! خودم هم نمی دانستم... و با اینکه یک ماهی بود که به دکترها سر می زدیم و راهی جز سرم زدن و آزمایش دادن نداشتیم تازه به تشخیص رسیده بودند. چند روزی مانده بود به روز تاسوعا و ما باید برای ادای نذر شب تاسوعا هم اقدام می کردیم.

امسال نیز امام حسین شوری در ما افکند.. روزیمان را افزون کرد. برکت را بر سفره مان بخشید و باز نعمتی دیگر به زندگیمان افزود. از خداوند  متشکریم. محمد هر لحظه فقط به سال بعد فکر می کرد. تحت فشار بدی بودم و با شرایط بدی مواجه. اما به یاری خدا آن شب گذشت و ما رو سفید امام و سرورمان حضرت امام حسین شدیم. باشد که روزیمان بخشد و سعادت آنرا به ما بدهد تا هر ساله خدمتگزارش باشیم به جهت شکر نعمت.

روز بعد من دیگه واقعا انرژی نداشتم اما با این حال روز عاشورا رو رفتیم طالقان تا توی مراسم محلی و سنتی که من و بابا خیلی دوست داریم شرکت کنیم که رفتن به اونجا هم بازم برامون خطرهایی رو آورد و اولش با تب و بیماری تو و دوم با افتادن مامان توی استراحت مطلق حسابی گرفتار شدیم.

حالا روزها می گذرن و ستاره کوچیک زندگیمون مثل یه ماه روز به روز دور مامان می گرده.. هر شب یه بوس به نی نی می فرسته و روزها رو می شمره هر شب می گی چند شب دیگه مونده ؟؟ به فکر لباس و اساس هستی و با یه اشتیاقی درس می خونی .. مدام از حال و احوال نی نی جویایی و انتظار تو رو به یه شور رسونده...

پسرم ما هم منتظریم .. این لحظه ها برای هممون با تموم سختیهایی که دارن شیرینه و بودن در کنار تو سختیها رو به مهیج ترین لحظه های زندگی مون تبدیل کرده.. دیدن برق نگاه تو باعث می شه با همه چیز کنار بیام و بجنگم.. بابا روز به روز بیشتر تلاش می کنه و به اوضاع و احوالمون رسیدگی می کنه.. و تو ای کاش بدونی که همه چیز مایی... بارها این رو پرسیدی مامان نی نی مون دختر باشه یا پسر؟؟

عزیزم .. عزیزترینم!! خداوند به من نعمات زیادی بخشید. از آن جمله تو.. بابا.. زندگی.. زیبایی ایام و حس خوشبختی... امیدوارم هر چه هست خیر باشد و سالم که روز افزونی خوشبختی و تکمیل کننده این حس باشد. از اینکه احساس بودن می کنم در کنار عزیزانم خوشحالم. از اینکه گلهایی دارم که عطر دامانم باشند از خدا متشکرم و از خدا می خواهم بتوانیم پدر و مادری باشیم که فرزندانی صالح و با عزت به روزگار ببخشیم. پسرم تو شاید ستاره کوچکی بودی که در آسمان قلبم و سپس در آسمان تاریک زندگیمان پا نهادی اما امروز شبهای طلایی عمرمان را معنی می بخشی.. معنی ای به وسعت زیبایی !!

در این لحظه اگر چه اشک مجالم نمی دهد اما خدا را یاد می کنم که شکر لحظه به لظحه ام از او کم است. که اگر سختی هایی کشیدیم امروز رو سپیدیم.. خدا را شکر که به ما لحظات قشنگ را و مفهوم زیبای خانواده و در کنار هم بودن با عشق را چشاند. خدا را شکر که هنوز به یاد دارم که بودم و که هستم و خدا مرا به بالا رساند. پروردگارا بر داده و نداده ات شکر. شاید هر چه بگویم کم باشد اما بگذار از دلم بگویم. آنچه فکر می کردم و آرمان زندگی ام بود مرا به آن رساندی اگر همت کردم تو هم پشتیبانم گشتی... هر جا سستی کردم کشتی نجاتم بودی و بزرگترین سرمایه های زندگی را به من بخشیدی.

تو را شکر! تو را سپاس! که تو آن طلایه و نور امید مطلقی که بر این آسمان بخشیدی آنچه باید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/29ساعت 15:6  توسط   | 

پسر کوچولوی من تا یک ماه بعد ۶ سالش تموم می شه و راهی مدرسه می شه... هیچکی نمی دونه گل پسری چقدر ماه و وظیفه شناس شده ... همه کارها رو انجام می ده.. و تو کارهای خونه خیلی کمک مامانی می کنه.... مامان به فکر افتاده تا بیشتر وقت برای شروع کلاس اولی خونه بزاره... تا بتونه پایه تحصیلیش رو محکم کنه... این روزا نمی تونیم زیاد توی نت بیایم... ولی به یاد همه دوستای مهربونمون هستیم. ما بچه ها رو دوست داریم همینطور مامانای بچه ها رو... دلمون واسه همشون تنگیده.... خیلی زیاد!!!!!!!!!!!!!!!

خوب از وقایع جدید اینه که داریم برای یه همزبون  واسه محمد مهدی فکرایی می کنیم.

دومی پیشرفت محمد توی موسیقی هست که الان حدود چند ماهی هست از عرف به ویولون رفته و پیشرفت عالی داشته.

سوم خاله سروی اومد تهران اما ما رو ناراحت کرد و بی نصیب گذاشت و ما در به در دنبالش بودیم.

چهارم وضعیت شغلی مامان هست که خیلی عصبیش داره می کنه.

پنجم وضعیت جسمی مامان هست و محمد که همه رو نگران کرده ولی ما تسلیم نمی شیم و می جنگیم.

ششم رفتنمون به جند سفر خارجی برای بررسی بیشتر شرایط زندگی در سایر کشورهاست.

هفتم ازدواج عمو که به محمد مهدی خوش گذشت و با یه تیپ جدید و بزرگونه یه تیکه جواهر شده بود.

برنامه های خوب دیروز و امروز ما ... همه سرشار از خاطرات هست و من امیدوارم یه روزی بتونم با فرصت کافی عکس های مربوطه رو هم بزارم و یادگار این ایام باشه واسه محمد مهدی عزیزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 16:29  توسط   | 

بعد از این همه مدت! چه گذشت؟؟

بعد از مدتها تونستم بیام توی نت و واسه پسرم بنویسم..

آره پسر گلم... امروز تب داری و بابا برای مراسمی رفتن شهرستان... منم از بی حوصلگی نشستم پای نت... تا از خاطرات ایام گذشته بنویسم.

بعد از  سفر مکه مامان و بابا ... وقتی برگشتیم توی اداره جام عوض شد.. دیگه نت ندارم البته فعلا!

راه به خونه نزدیک تر شده و ما یعنی من و تو خودمون ۲ تایی هر روز می ریم اداره.. آخه شما هم می آی پیش دبستانی اداره مامان!

تو این مدت ما رفتیم مکه به زیارت خونه خدا... خیلی جات خالی بود.. هر روز دعا می کردم در قسمتت کنجانده بشه.. و از خدا خواستم زیارت هر ساله خانه خدا رو قسمتم کنه.

من و بابا حسابی حاج شدیم. و با یه برنامه های جدیدی به سمت زندگی و خانوادمون برگشتیم.

 

خلاصه علی رغم قولی که داده بودیم به سفر بردیم شما رو.. رفتیم به سمت مشهد.شما هم به پارک آبی رفتید خیلی بهت خوش گذشته بود.. مدام هر کس رو می دیدی تعریف می کردی..

 

چند شب بعدش برنامه های روز کودک شروع شد به پارک آب و آتش رفتیم.. ویژه برنامه های قشنگی داشتن و تو واقعا لذت بردی!

 

بعدش مادر بزرگت بیماری دیابتش عود کرد و راهی بیمارستان شد... خدا بهشون رحم کرد چون پاشون زخم سیاه آورده بود.. اگر دیر جمبیده بودیم قطع می شد.... چند روز بعد که از بیمارستان مرخص شد.

و فرداش دایی بابا که شوهر خاله مامان هم بودن به رحمت خدا رفتن... رفتیم طالقان برای شرکت توی مراسم... شما خاطره بدی از فوت بابا بزرگ داشتی بخاطر همین اون روز مدام یادشون کردی.

خدا رحمتشون کنه... ولی من حالم بد شد... خیلی بد. هم فشار عصبی و هم جسمی ... دوباره کمردرد و مشکلات دیگه جسمی... یکی دو هفته ای درگیر بیماری شدیم و شما هم آسم آلرژیکت گل کرد... تا اینکه از چند روز پیش تا حالا تب کردی و سرما خوردی... اما با این حال هنوز پسر کوچولوی ناز منی!

موسیقی ات این ترم تموم می شه از عرف به ساز تخصصی می رسی.. امروز که تمرین کردی ازم خواهش کردی که واسه خانم بنویسم خوب حفظ شدی.. آخه خیلی عجله داری ویلون بزنی.

مامان امروز واسه دوستام نوشتم که یکشنبه ۲۴ آبان توی جشن تولد اتاق کودک شرکت می کنیم.

می خوام یه خورده از این فضای بد که توی هفته های اخیر هر هفته یه متوفی داشتیم دورت کنم.

البته هفته گذشته هم توی پیش دبستانیت جشن بود و یه عکاس هم عکسهای خوبی گرفت.. شما هم بیشتر از همه عکس انداختی.. با لباسهای تابستونی و پائیزی...

الان روبروی مامان خوابیدی و من فقط سلامتیت رو از خدا می خوام.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 16:58  توسط   | 

محمد مهدی امسال خیلی بزرگ شده اما اداهاش هم همونقدر شیرین شده.. عید امسال عکس آتلیه گرفتن توی مهد... خلاصه بعد از ۲ ماه تحویل دادن... منتها اینجانب به دلیل بیماری نتونستم اداهای این گل پسری رو ثبت کنم... خلاصه گفتم ما مسافریم.. بیایم قبل از سفر واسه دوستان خاطراتی از خودمون دَر وَکنیم...  این آق پسری تازگیها با هزار تا ادا خودش رو دختر می کنه...

وقتی ننه جون از مکه اومد یه شب به زور ما رو راهی دیدن کرد... رفتیم طالقون... وقتی برگشتیم یکی یکی سوغاتیها رو وارسی کرد و همشون رو با خودش برانداز می کرد... 

وقتی رفتیم دیدن ننه جون یکی از فامیلهامون هم اونجا بود... نی نی شون اسمش پارسا بود.. خیلی شبیه فرزان بود.. همونجور دندوناش بیرون می زد وقتی می خندید... پسر طلای منم حسابی باهاش گرم گرفته بود...

موقع برگشت از طالقان رفتیم از پشت سد بیایم... درخواست ماهیگیری داشتی.. توی رودخونه پائین سد حسابی سرگرم شده بودی... خلاصه نشستم یه گوشه بابا بعد ۲ ساعت برات ۱ ماهی ۱۰ سانتی گرفته بود.. راضی نبودی بهش... بعد از ۲۰ دقیقه برات ۳ ماهی حداقل ۲۰ سانتی گرفتم..

Image and video hosting by TinyPic    Image and video hosting by TinyPic    Image and video hosting by TinyPic   Image and video hosting by TinyPic

هر از گاهی می ری روی میز توالت و با طلاهای اینجانب خودت رو مزین می کنی... می گی می خوام دختر شم.. بعدش بزرگ شم خانم شم....

Image and video hosting by TinyPic

۵ شنبه هفته گذشته عقد عمو قاسم بود... یه خورده وسایل براش درست کردم.. ولو می شدی روی سرم.. مدام می گفتی مامان منم می خوام کمک کنم... پس چرا به من نیاز نداری.. پس من چه کار کنم... بعد هم که هر کدومش درست می شد.. کلی دست می زدی و می گفتی آخ جون... چه خوشگل شده... آخ جون...

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic 

۵ شنبه این هفته هم به امید و یاری خدا مامان و بابا عازم سفر حج هستیم... اوایل غر می زدی و بغض می کردی که می خواین تنها برین... خلاصه یه شب نشستم باهات کلی حرف زدم... گفتم دوست داری چند شب بری خونه مامان جون اینا بخوابی.. آخه شما همیشه عاشق اینی که شب پیش خاله بخوابی... کلی ذوقیدی... منم گفتم اگه ما بریم مسافرت.. شما چند شب پیش اونا می خوابی و ما هم کلی اسباب بازیهای بزرگ و رنگی برات می خریم.. حالا از اون روز داری لحظه شماری می کنی.

خیلی دوست داشتم با ما بیای .. اما بخاطر آنفولانزا نشد... عیبی نداره انشالله خدا توی بزرگیت قسمتت کنه... دعای خیر تو و انتظار چشمات بدرقه راهمون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 11:5  توسط   | 

روزهای بد زندگی

سلام...

پسرم این روزها حدود یک ماه و اندی هست مامان درگیرم... ببخش که مامان بی حوصلگی می کنم.. خسته از درد شدم. پسرم این روزها خوشحالم که تو و بابایی کنارم هستین.

دردها یکی یکی رو شدن... از دیسک کمر.. لقی مهره تا دیسک گردنی... درسته اذیت می شم و بی احتیاطی می کنم اما همین که می بینم پسرم دستپخت مامانش رو می خوره... همینکه می بینم هنوز سلیقه و خواسته ام توی خونه حاکمه.. و تو گل پسر خوبی یه دنیا برام ارزش داره.

پسرم احساس بدی دارم ... این روزها روزهای قشنگ زندگی نیست ولی حتما برای ما سه تا یعنی برای جمع خانوادگیمون یه حکمتی داره... می دونی !! اصلا وضعیت خوب و مساعدی ندارم..

بعضی وقتا از درد می خوام عین یه گراز نعره بکشم.. ولی وقتی به تو و آینده فکر می کنم همه چیز قشنگ می شه... تازگیها خیلی با احساس شدی.. از دیدن این لحظه های قشنگ خوشحالم.. خدا کنه برای همسرت شوهر پر احساسی بشی.. پر از نوازش و عشقولانگی.

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته... اما پر از استرسم.. از دیدن پیشروی این درد خیلی عصبی و نگران می شم.. عین یه چینی شکسته پی حوصله و داغونم... از هم پاشیده... هر وقت می رم دکتر با یه بی قراری می آی جلو و می پرسی مامان دکتر چی گفت؟؟ گفت باید بری بیمارستان بستری شی؟؟!!! اوایل می گفتم آره .. تا می گفتم بغض می کردی و می گفتی اونوقت می میری؟؟!! عین بابا بزرگ؟؟

فهمیدم تو از دیدن مریضی بابابزرگ دهاتی که ما هر ۳ واقعا دوستش داشتیم تا توی بیمارستان دیدنش و فوتش به یه خاطره بد رسیدی... بنابراین بهت توضیح دادم .. و الان وقتی می رم دکتر و می آم تا میگی چی شد .. می گم دکتر گفت انشالله استراحت می کنی و خوب می شی.. تو هم می گی مامان یادته گفتی اگه خوب بشم و عمل نکنم قربونی می کشیم.. بریم گوسفند بگیریم و ببریم دهات بکشیم!!

منم می گم آره.. آره قربونت... بوست می کنم و با حلقه شدن اشک تو چشام سر بر می گردونم.این شبا معمولا تا نیمه های شب از درد بیدارم به آینده تو فکر می کنم.. به اینکه سرنوشت چی روی پیشونی ما نوشته!!!

از یه سری دوستای گلم هم خیلی ممنونم... واقعا توی این تنهایی ها خوشحالم می کنن... مثل خاله الهام.. خاله آزاده مامان متین... خاله فرنوش... خاله فیروزه... خاله آزاده مامی فرزان.. و خاله سمیرا که اکثرا زنگ زدن و بهم روحیه دادن.

از خدا می خوام همیشه سالم و خوش باشن و سایه شون بالای سر زندگیشون به سلامتی باشه.

منم از اونا و همه دوستایی که به یادمون هستن می خوام دعا کنن.. و تو گل پسر همیشه شاد باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 12:2  توسط   | 

وقتی محمد خالخالی تنها نه خالخالی قرمزی می شود!!!

از اوایل خرداد مامان دچار مشکلات و درد دیسک شدم.. تو استراحت مطلق افتادم خونه... بعد از چند روز یه دفعه یه روز صبح که از خواب بلند شدی... بدنت دونه قرمزی زده بود. زیر چونت یه دونش انگار یه حالت تاولی پیدا کرده بود... با دیدن این لحظه یه دفعه بلوزت رو از پشت زدم بالا.. تشخیصم درست بود آبله مرغون... تبم داشتی.... وایی جیز شده بودی نمی شد بهت دست زد.

خلاصه بعد از مدتی فکر نشستم روی کارتهای بیمارستان و واکسیناسیونت تا مطبها باز بشن و به دکتری بفرستمت. واااااااای یاد خاطرات تولدت و مشخصات کارتت و هر سری بردنت به خانه بهداشت واسه کنترل و واکسیناسیون همه توی ذهنم مرور شد... یادم می آد دفعه دومی که بردمت.. گفتم حیف نیست پسرم رو بیارم اینجا دیگه با بابایی هم حرف زدم و از اون به بعد هر ماه رفتیم پیش دکتر.. حتی واکسیناسیونت هم پزشک خودت انجام می داد.

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

هر روز صبح بیدار می شدی و می دیدی مامان نمی تونه بیاد دست و روت رو بشوره خودت می رفتی پاتو خم می کردی و آروم آروم دست و روت رو می شستی... روز اول بهت استامینوفن دادم و مامان جون اومد بردت دکتر که گفتن بله آبله مرغون هست... ظهرش هی بهونه می گرفتی و به وسایل من دست می زدی... آخرشم رفتی سراغ سنتور و نشستی به ور رفتن باهاش.... عصرشم کلاس موسیقی خودت بود رفتی و اومدی کلی شعر یاد گرفته بودی واسه نت ها...شبش هم بعد از کلی صحبت و نصیحت خلاصه راضی به کوتاه کردن موهات شدی... وای که چقدر نق زدی...اما خلاصه موهات کوتاه شد و چه به موقع چون واسه فردا تمام بدنت حتی روی سرت رو دونه قرمزهای آبدار فرا گرفته بود.

تو همر علی الرغم هر روز تقاضای تخم بلدرچین آب پز کردی.. وقتی دیدی می گم گرمیت می کنه.. خودت رفتی یکدونه برداشتی که بری بپزیش.. خلاصه بعد از کلی موش بدو .. گربه بدو.. دستگیرت کردم. شما هم دیدی که مامان با تفنگ داره سمتت اشاره می کنه همچین با مظلومیت تمام تخم مرغه رو تقدیم کردی و لبات و کج و کوله کردی.. گفتی همش تقصیر این جوشاست ها... هیچی نمی زاری بخورم.. همش شیر همش شیر!! همچین دلم برات سوخت ولی چاره چه بود؟؟

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

شب آخر تقاضای کامران و هومن کردی.. ماهواره رو روشن کردم خلاصه یه شبکه داشت کامران و هومن نشون می داد عشق کردی و هی با انگشت سمتشون نشونه می رفتی که تو خودت نمره بیستی.

خلاصه وقتی هم که کاملا خوب شدی با بابایی رفتیم طالقون.. روز آخری بهت خیلی خوش گذشت رفته بودی آب تنی و توی باغها واسه مامان گیلاس چیدی.. هیچوقت یادم نمی ره شب قبلش چه التماس می کردی مامان رو که بخاطر من بریم... و بابایی گل با اینکه می دونست مامان شرایط خوبی واسه راه رفتن ندارم و می دونست دوست دارم برای تولدش حرکتی بکنم بخاطر شما درخواست کرد بریم طالقون تا دل هممون باز بشه و گفت این برام بهترین هدیه ست.

محمد هم چه جولونهایی که نداد... اول صبح با باباش رفتن توی باغها... کلی گیلاس واسه مامان آوردن.. بابا بخاطر اینکه یه گوشه طبیعت رو به من هدیه بده یه شاخه درخت گیلاس واسم کنده بود که گیلاسهاش هنوز روش بود... منم جای صبحونه اون روز گیلاس نوش جون کردم.

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

محمد مهدی عزیزم به اندازه دنیا دوستت دارم و دیدن دردهات قلبم رو به تپش سخت می ندازه... توی این روزها دیدم که این رابطه توی زندگی ما یه جریان ۳ طرفه ست... خیلی چیزها بهم توی این روزها ثابت شد... روحیه و انگیزه ای که داشت به افسردگی می رسید بخاطر دیدن حرکتهای تو و بابا محسن به مقاومت تبدیل شد و دوست دارم برای رسیدن به سلامتی و خوش بودن در کنار شما هر تلاشی بکنم. وقایع این روزها باعث شد به نتایج خوبی برسم...  خیلی چیزها رو باور کنم و به داشتن شما بازهم بیشتر از پیش افتخار کنم. برخی دردهام به التیام رسید.. برخی سوزها به فراموشی... و همه رو  از اونجایی می دونم که همدم های زندگیم می خوان در کنارم باشن.. و باورم کردن.

از خدای بزرگ شاکرم و می خوام دعای منو که رسیدن به زندگی ۳نفره خوش و سعادتمند هست و دیدن عاقبت به خیری فرزندم و سلامتی روز افزونمون رو اجابت کنه. آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 11:1  توسط   | 

سفر آخر هفته ما به کاشان

محمد مهدی هفته گذشته به کمک مربی عزیزش یه کار دستی خوشگل به نام عروسک کلاغ دستی با لنگه جوراب مامانش درست کرد... صبح روز آخر هم واسه رفتن به مهد کلی التماس مامانش رو کرد که بیاد اداره !!!

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

صبح روز پنجشنبه هم من و بابا و محمد به سمت کاشان حرکت کردیم... بگذریم از اداهای آقا بین راه... و بهانه جوریهاش... انقدر التماس کرد تا لب تاپش به داخل ماشین بیاد.. تا رسیدن به کاشان نشستی به  بازی رایانه ای!!!!!! آی منم حرص خوردم!!! همچین بق می کنی روی کامی و قلمبه می شی

ولی در نهایت هم دیگه نمی شنوی هم دهنت بسته می شه... هم دیگه از ختسگیهات غر نمی زنی.

Image and video hosting by TinyPic

خلاصه رسیدیم به کاشان و اول از همه لباسات رو عوض کردم بخاطر گرمی بیش از حد هوا و رفتیم به سمت تپه های سی الک (سیلک)... هنوز نرسیده تقاضای آبمیوه و خوردنی کردی.. اصلا انگار نه انگار بین راه اینهمه تنقلات و میوه نوش جان نموده بودی!!... بابایی هم که طبق معمول تسلیم امر فرمانده بعدش رفتیم واسه دیدن باغ فین و حمام فین که حس لنگیهای قدیم بهت دست داده بود و موقع بیرون اومدن هم حضرتعالی درخواست درشتکه سواری نمودید.. و خدا داند که به چه واژه های مظلومانه ای : به این حال که یه بابای مهربون بچه اش دوست داشته باشه می ره درشکه سواری.. واسش سوتک می خره.. آخه می دونه دلش می شکنه!! نمی دونم این کلمات رو از کجا پیدا می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

بعد از سواری هم رفتیم برای صرف نهار و آقا محمد با نی بندریش همچین عشقولانه گوش همه رو نوازش داد با ریتم آهنگ قشنگش همچین که مامان یه جیغ بنفش نثارش کردم تا کنار بزاردش

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic  

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

خلاصه بعد از ظهر هم رفتیم امامزاده آقا علی عباس و برای زیارت با مامان اومدی توی صحن و بعدش بدو پریدی بیرون و بازم به زیارت مردونه هم رسیدی و خلاصه دست به گریبون بابا از قسمت آقایون هم رفتی یه سرو گوشی آب دادی.. نمی دونم تصورت چیه.. همیشه اینطور جاها می خوای قسمتهای زنونه و مردونه رو با هم تست کنی... ما هم که الحمدلله می زاریم تو به نتایج عملیاتت برسی و کامل بشی!

غروب رفتیم قمصر... دنبال خونه گشتیم و یه آقای مهربونی به نام صالح العمل که کارگاه گلابگیری هم دارن کمکمون کردن... آخه هتل جا نداشت و قمصرم همون یه دونه هتل گلستان رو داره که ظاهرا از یک ماه قبل رزرو کرده بودن.... هوا سردتر بود تو قمصر که کوهستانی تره... لباسات که کامل شد با شمشیر فضاییت که براش خریدنش غوغایی به پا کرده بودی رفتی به جنگ اژدهای عرقگیر(کارگاه گلابگیری)!!

نا گفته نماند که آقا محمد مهدی ما علاقه و مهارت خاصی در چیدن گلها هم دارن چنانچه گلها یه گاز قشنگ می گیرنش و اونم نازشون می کنه!!! اینم عشقولانه ای با گلهای محمدی

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

فردا صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و حرکت کردیم به سمت مزرعه گل محمدی! از اونجا هم به سمت نیاسر حرکت کردیم.بین راه توی باغها چند تا عکس گرفتیم.. محمد مهدی به آب گلوگاه پائینی که رسید ذوق زده شد فکر می کرد یه جایی می ره که می شه ماهیگری کرد... آخه تو باغ فین که ماهی دیده بود مدام غبطه می خورد که تور ماهیگریش رو از تو ماشین نیاوردیم تا ماهی گیری کنه پسرم!! (اینم یه جورشه دیگه) اصرار می کرد که مامان می گی الان می ریم لب آب بزرگه حوض داره پس بابا بره تورم رو بیاره! اما از دیدن ناراحتی مامان که دیسک به پاهام زده بود و امونم رو بریده بود ... و اینکه می دید کاری از دستش بر نمی آد و دلش می خواد بالاتر هم بره به هول دادنم پرداخت اما با پیشنهاد من داد زد به بابا که برو عصای کوه مون رو بیار!

خلاصه با آوردن عصا توسط آقای همسر ما راحت تر تونستیم با کمکهای امدادی گل پسری بالا بریم و فکر می کردیم پائین اومدنی سراشیبی می شه و راحت تر می آیم پائین! رفتیم پای آبشار بلند و از کنار آسیاب آبی رد شدیم ولی نایی نبود که یه توقفم اونجا کنیم و قدمهامون هدر بره... خلاصه چندتایی عکس گرفتیم و بابا محسن رفت بالاترها .. شنیدم که بعد پله های اونطرف خیلی سرسبزه و چایخونه و جاهای قشنگی داره اما دیگه نتونستم بالاتر برم.. خلاصه با محمد اونجا وقت گذروندیم ولی دووم نیآورد و به غر زدن رسید.. منم کم کم روونه پائین اومدن شدیم که دیدم به پاهام بدتر فشار وارد می شه! در همین مابین آقا محمد هم از زمین لیز خورد همچین با غلظت زیاد افتاد زمین!

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

خلاصه رسیدیم به مغازه ها و از سراشیبی در اومدیم که هرچی مغازه دارها داد می زنن داریم به اصرار گفت مامان می خوام! بخر! این خوشمزه ست و اون یکی شیرینه! بعد از خرید بابایی به ما ملحق شد و ما رفتیم تو باغات واسه خوردن صبحانه و استراحت.. قصد رفتن به مشهد اردهال هم داشتیم اما با اوضاع جسمی اینجانب و شلوغی مسیر مجبور به برگشت به سمت تهران شدیم . آقا محمد هم تا اینجا راحت خوابید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 14:38  توسط   | 

شیرین بازیهای محمد مهدی!

محمد مهدی یه گارفیلد از همکار مامان کادو گرفته... حالا هر از گاهی یه دستی به سر و رو و سیبیلهای این گارفیلد می کشه و می گه مامان چون این یکی بزرگتر از مال خودمه تازشم ایستاده است گارفیلد پادشاست..... یه وقتایی هم دختر می شه و واسه ما هِی ادا در می آره و  ژس می گیره!

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

روزی که مامان جون از کربلا داشت می اومد به خونه .. محمدمهدی با دسته گلش اولین نفر رفت به پیشواز ... ! بعدش دیگه عاشق ادا در آوردن با دسته گلای دیگه شد ! آخرش با قاپیدن سوغاتیش کنار کشید خودشو.....

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

شبش با دوستاش نشست به کامپیوتر بازی !!!!!!!!! حالا هی من در حال صدا کردن که پسرم شام!! پسرم مهمونا!! کجا بود گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم واسه یه شیفته بازیهای رایانه ای!!

Image and video hosting by TinyPic

آدم تو اداهای این پسره می مونه.... هر وقتم می بینه دست به اشتباهی زده... می آد یه بوسه از مامانش می چینه و خودشیرینی می کنه کلی... به یه عالمه زبون بازی هی می گه قربون شکلت برم... با دستاش یه حلقه می زنه می گه آخه تو دنیایی.. تو طلایی... من ناز توام... بزار یه کم دیگه بازی کنم؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه شیره رو که مالید رو سرم می ره سراغ کار خودش! البته قبل از رفتن یه تشکر شیرین با طعم بوسه ازت به جا می آره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 10:17  توسط   | 

سلام مهربان پسرم.. این روزها غمخوار منی... مهربانترین موجود زمینی هستی که درد درونم را می فهمد و مایه آرامشم می شود.. با دیدن چشمانم حرف زبانم را معنی می کند. از دیدن محبت خداوند که تو را با درک فراوان به من بخشید شاکرم. پسرم لحظات دردآوریست برایم که زخمی عمیق ریشه در پیکرم انداخته و فقط تو می دانی و خدا می داند... سالهاست تنم زخمیِ مرداب است. و پیکرم اسیر بیشه ای از دروغ و ریا....

کاش بزرگ که شدی خواننده این سطرها باشی و به راستی هدایت شوی. ای کاش می توانستم سکوت کنم و این خاطرات را به اینجا نکشانم.. اما حیف که دفتر نوشته هایم که خوشی و غمهایم در آن برایت مکتوب بود به دستم نیست و لحظات برایت انقدر سنگین هست که نخواهم با گزافه گویی دردت را بیشتر کنم.

می دانی آدمیان موجودات خاصی هستند.. این موجود ۲پا به هر کاری قادر است.. و از همه مهمتر خدایی کردن.. حیف که خالق نیست و الا چه می کرد ؟!!!!!!!!  خدا داند.

ستاره تابان زندگیم بی تو در ظلمت لحظات هستم.. همین که لحظه را به تو با خوشی نمود می کنم گذر زمان را از من می گیرد... عزیزترینم ترنم لحظاتم به حضور خدا و وجود شیرین توست...

نمی دانم چه حکمتی در کار بود که خدا مرا لایق چنین امتحانی دانست اما کاش این نبود که هست.من در میان موجهای سرد.. خاطرات تلخ.. و دردهای زخمهای تاول زده و سرباز غوطه ورم و کسی را باور نیست که دیگر نمی توانم.. و دیگر هیچم. گرچه همیشه خداوند در تمام لحظات از رگ گردن به من نزدیک تر بوده.. گرچه دلم خون شد و خدا خونابه هایش را به دست گرمیی از من گرفت... اما این آدمها!!!!!... این آدمها!!!!!!!!!!

پسرم زندگی چاله هایی دارد که باید برای گذر از آن چاله ها غرامت های سنگینی پرداخت... و برای اینکه به شناخت از چاه چاله ها رسید و خودی خود بود.. و برای آنکه در چاه نیفتاد بسیار آهها بر سر چاهدانها باید کشید... و اما چه توان کرد از دست عزیزانی که این ژرفا را اندکی تلقی می کنند.

همیشه به این فکر می کردم که تو بزرگتری قاضی برای محکمه من هستی.. و اینک خرسندم که تو بیناترینی... من از دیدن دو روییها.. دروغها و کذبها.. ازدیدن کسانی که سجاده را به تلخی نابندگی می کشانند و زندگی را به گندابه ای از شومی .. و از دیدن کسانی که نمی توانند بینا و توانا باشند بیزارم.

و خدا می داند که در دلم آههاست که به علی که فریادهایش را در چاه زد.. و به زهرا که زخمها و شکافها را به خدا فریاد کرد و به زینب که در دل فرو برد می سپارم و توکل می کنم به خدایی که در پس این روزها با من است.

روز آخر که مامان جون کربلا بودن به هزار التماس گفتم یه دخیل به حرم حسین (ع) ببند.. گفت دیگه حرم نمی ریم... اما ظاهرا قسمت شده و واسه زیارت جمعه قبل از حرکتشون رفتن... گفت خیلی شلوغ بود ولی انگار یکی منو می کشوند جلوتر.. دخیلت رو بستم یه دفعه به آسمون نگاه کردم گفتم یا امام حسین درمون دردهای دخترم باش.. که یه دفعه یه کبوتر یه سبزی رو از روی حرم به سمت پائین انداخت.. گفت سبز افتاد روی دستام.. نگهش داشتم.. گفتم امام حسین تو رو دید.. نظر عنایت داشت. مادرم وقتی رسید لب  مرز بهم گفت حاجت روا شدی. و من با حسین بیعت کردم که اگر چنین شد نذرم رو ادا کنم. روز جمعه من روزه بودم... بخاطر سر بریده حسین با اینکه یک روز و نیم قبلش لب به غذا نزده بودم.. به عشق حسین روزه گرفتم تشنگی و گرسنگی امانم رو بریده بود.. اما یاد زینب و خواسته هام منو ثابت قدم کرد... از حسین خواستم درمون دردهام باشه.. بهش گفتم اگه خواهرت زینب رو دوست داری کمکم کن تا انشالله برم به زیارت زینب و سر بریده ات... و اون شب برای دومین بار خواب دیدم که رفتم سوریه.... تو خواب دیدم توی آسمون حرم یکی رو با چوب می زدن.. داد میزد.. پاهاش سوخته بود تا زانو... زجه می زد... ولی من نگاش نکردم و خوشحال بودم. بهم می گفتن اینجا جایی بود که خاندان حسین رو ترکه می زدن ... و روزی اینجا حسین ترکه به دست می گیره...

خوشحالم .. دیگه از اون روز دلم رو به حسین (ع) و حضرت زینب سپردم.. به فاطمه زهرا پناه بردم و به علی... تا درمون دلخستگیهام باشن.. و پشت و پناهم.. تکیه گاهی باشن واسه دل شکستگیهام..

حالا هر از گاهی روزه می گیرم.. فکر می کنم.. و دلخوشم به اینکه خدا و یاران خدا رو دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 9:51  توسط   |